آفرینشی دوباره
!...آدمی چه خوب باشه چه بد.مسافره
گمراهم در این شب بی پایان حیرانم در این شب بی زوال گریانم از این وآن افسرده ام افسرده ام افسرده نمی دانم بر چه بر که برکجا سر نهم اما تو می دانی در چه مردابی پا نهاده ام پس چرا یاریم نمی دهی چرا مرا از این سوختن رها نمی سازی رهایم کن از این مرداب از این کابوس شوم نمی دانم چرا در این مرداب هیچ پیامدی رخ نمی دهد نه می روم نه می مانم ، نه توان ماندن را دارم نه جرأت رفتن را تو بگو چه کنم «بمانم» یا «بروم» ! وای چه کنم دگر توان ماندن ندارم می خواهم دگر بروم بروم می سوزم از ماندن می سازم از رفتن می دانم نمی توانم می دانم نمی گذاری رهایم کن از این باور شوم از این ماندن تلخ رهایم کن......... شکیبا

