تبليغاتX
آفرینشی دوباره

آفرینشی دوباره

!...آدمی چه خوب باشه چه بد.مسافره

آسمانم را بی تو فروغی نیست.

در شباهنگام ،حضورت را ،وجودت را ،سایه بی پایانت را خواهانم.

بر من بتاب. روز و شب ،شب و روز،آنسان که خورشید بر تختش بر نخواست.

تو گفتی بی تو افسانه ای بیش نیستم. پس چه شد، ای تک قهرمان قصه ها چرا به

خیال مبدل نشدی.

تو گفتی ،تو آغاز و پایان این قصه ای. پس چه شد ،چرا آغاز یافتی و پایان گرفتی.

تو گفتی در نهان خانه ی قلبم تنها تو آواز عشق را می نوایی .پس چه شد ،این

مطرب کیست که از بامداد تا شامگاه به اعتبار من می نوازد.

تو خورشید را از این دیار بر گستراندی ،ستارگان را خاموش یافتی ،ماه را با خود بردی

، حتی شاپرک ها را در حسرت پرواز نشاندی.

هوشیارم کن، از این رویا از این کابوس تلخ .می خواهم ندایت را باز شنوم تا باری دگر

مدهوش آوایت شوم .آنگاه ساغر هستی را به کام می نهم تا مستی مرا از یاد برد.

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/07ساعت 19:48 توسط شکیبا| |