آفرینشی دوباره
!...آدمی چه خوب باشه چه بد.مسافره
خورشید بی روح،آبی تیره فام،شهر برافروخته از بشریت. نمی دانم آیا من متعلق به اینجا نیستم یا اینجا متعلق به من نیست . درختان سر به فلک کشیده، بوی نم- بوی کاغذ نم- بوی ساری- بوی جسد خیس... همه این شواهد حاکی از یک شهر ساحلی دارد. خورشید از پس پرده آبهایش گام به خاموشی نمی نهد،ساکنینش بی روح همچو دیارش . اینجا سقف دارد... اینجا بوی مرگ با تمام ذره به ذره وجود احساس می شود . خورشید متعلق به این دیار نیست،هم اکنون دریافتم که خورشید از آن من است، از آن دیارم و از آن مردمم . پیش از آن دیارم را بس هولناک می پنداشتم ولی هم اکنون او را پاک تر و زلال تر از آب اشباح شده این دیار دانستم. حتی دیگر نمی توان آبهایش را زلال نامید، آلوده است آلوده تر از هر آلایشی.............. شکیبا

