تبليغاتX
آفرینشی دوباره

آفرینشی دوباره

!...آدمی چه خوب باشه چه بد.مسافره

 

خورشید بی روح،آبی تیره فام،شهر برافروخته از بشریت.

نمی دانم آیا من متعلق به اینجا نیستم یا اینجا متعلق به من نیست .

درختان سر به فلک کشیده، بوی نم- بوی کاغذ نم- بوی ساری- بوی جسد خیس...

همه این شواهد حاکی از یک شهر ساحلی دارد.

خورشید از پس پرده آبهایش گام به خاموشی نمی نهد،ساکنینش بی روح همچو دیارش .

اینجا سقف دارد... اینجا بوی مرگ با تمام ذره به ذره وجود احساس می شود .

خورشید متعلق به این دیار نیست،هم اکنون دریافتم که خورشید از آن من است، از آن دیارم و از آن

مردمم .

پیش از آن دیارم را بس هولناک می پنداشتم ولی هم اکنون او را پاک تر و زلال تر از آب اشباح شده

این دیار دانستم.

حتی دیگر نمی توان آبهایش را زلال نامید،

آلوده است آلوده تر از هر آلایشی..............                   

                                                                                            شکیبا        

نوشته شده در یکشنبه 1387/07/21ساعت 22:54 توسط شکیبا| |