تبليغاتX
آفرینشی دوباره

آفرینشی دوباره

!...آدمی چه خوب باشه چه بد.مسافره

آسمانم را بی تو فروغی نیست.

در شباهنگام ،حضورت را ،وجودت را ،سایه بی پایانت را خواهانم.

بر من بتاب. روز و شب ،شب و روز،آنسان که خورشید بر تختش بر نخواست.

تو گفتی بی تو افسانه ای بیش نیستم. پس چه شد، ای تک قهرمان قصه ها چرا به

خیال مبدل نشدی.

تو گفتی ،تو آغاز و پایان این قصه ای. پس چه شد ،چرا آغاز یافتی و پایان گرفتی.

تو گفتی در نهان خانه ی قلبم تنها تو آواز عشق را می نوایی .پس چه شد ،این

مطرب کیست که از بامداد تا شامگاه به اعتبار من می نوازد.

تو خورشید را از این دیار بر گستراندی ،ستارگان را خاموش یافتی ،ماه را با خود بردی

، حتی شاپرک ها را در حسرت پرواز نشاندی.

هوشیارم کن، از این رویا از این کابوس تلخ .می خواهم ندایت را باز شنوم تا باری دگر

مدهوش آوایت شوم .آنگاه ساغر هستی را به کام می نهم تا مستی مرا از یاد برد.

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/07ساعت 19:48 توسط شکیبا| |

 

در دیاری می زیم که بزرگترین گناه نا بخشودنی اش زن بودن است . من زنم با تمام دلربای ام ، من زنم ستا ینده ترین هستی ، من زنم با تمام ناخواستن ها ، من زنم  در حصار  در سنگسار  در ممیزی .

مرا در این زندان تنگ و تاریک ننهید . خورشید هم از آن من است ، هوای تازه هم از آن من است ، این کمترین ها را از من نستا نید.

 بگذارید من هم همانند شما وجودم را در برابر هوای تازه ، هوای پاک بنهم.

بگذارید این نسیم جان گداز پوست همچون برگ گلم را نوازش دهد.

بگذارید نسیم ملایم پاییزی گیسوان آشفته ام را پرشان سازد.

بگذارید چکه چکه های باران پاک و بی آلایش گیسوان پریشانم را آذین بخشد.

مرا همانند دیگران آزاد سازید ، این زندان بس تنگ و تاریک است.

تا به کی این قرینطینه مستدام است ، ما طاعون زدگان را رها سازید.

می خوام نوای دلکشم جهان را فراگیرد و همگان باشنیدن این نوا به شور و مستی بپاخیزند ٫  و با نمایش زیبایی و طراوتم چشم جهانیان را خیره سازم.

این بندها را از پیکرم برهانید . رهایم سازید ازاین زندان از این پیله از این حصار سیاه  بی روح و بی رنگ مرا از این دیوارهای تو به تو رها سازید.

دگر تاب این پیله تنگ و تاریک را ندارم ، می خواهم همه این دیوارها را یکی پس از دیگری در یک آن بشکافم و بال هایم را بگشایم و از این دیار ، از این دیار طاعون زده از این دیار هولناک و هراس انگیز که همه فرشتگانش محکوم اند به زنده به گور شدن بال کشان بگریزم .

 بروم در دیاری که زن بودن بزرگترین گناه آن نباشد ، بلکه زن را بستا یند به زیبایی اش به طراوت اش به خرد اش و به وقار اش

نه اینچنین که او را محکوم سازند که تو زنی و باید روز و شب به دور خود پیله بتی تا نیستی زیباییت را از هستی برباید.

 ای زندانبانان مهر را بر لبانم بگشا یید ٫ می خواهم بانگ برآورم :

من زنم ٫ستاینده ترین هستی ٫ بدانید که جهان بی وجود من دوزخی بیش نیست

 

                                                                                                                  شکیبا

 


     یاران همیشگی خواهشمندم  نظرات گرانبهای خود را مرتبط به پست کنونی بدهید .

                                          پیشاپیش از نظرات گهربار شما یاران نهایت سپاس را دارم .

نوشته شده در دوشنبه 1387/10/16ساعت 23:20 توسط شکیبا| |

 

۶۲ روز از پاییز سپری شده و خورشید با بی حیایی تمام چشم دریدگی می کند . نمی دانم آیا دیگر حنای ابر برای خورشید رنگی ندارد یا شاید خورشید تواناتر از آن شده که هیچ نیرویی نتواند او را از گود به در کند.

همیشه به حال خورشید غبطه می خوردم که چه استوار بر پهنه گیتی می درخشد ، و از سویی به حال زارش افسوس می خوردم که چه سرنوشت بی پایانی بر او رقم خورده که تا کی محکوم است به تابیدن و سوزاندن ، تا کی از وجود خود تهی شود و وجود دیگران را لبریزسازد.

شگفت زده ام ، که چرا هر موجودی زنده و مرده محکومیم به ماندن و بودن .

پیش از این خورشید را مظهر ستایش می شمردم ، ولی اکنون دیگر برایم حتی پرتویی از نور بی پایانش باقی نمانده . دیگر قادر به دیدن روشنایی و تابش بی نهایتش نیستم ، دیگر با او هم کاری ندارم ، بی شرم شده بیش از حد تصور . آفتابش مرا می سوزاند روشناییش چشمم را می زند نمی دانم مرتکب چه گناه نابخشودنی گشته ام که این چنین سخت مرا شکنجه می دهد .

با تمام وجود زوالش را خواهانم .ای کاش می توانستم دست درازی کنم و او را بر تخت پادشاهی به زیر آورم و او را تا سر حد یک بنده به خاک افکنم . ای کاش می شد ، ولی خوب این خواستن ها خواهشی بیش نیست وبس.

در این روزهای پاییزی تشنه ی یک روز ابری ام .  یک روزی که از سپیده دم تا شامگاه خورشید از پس گیتی پنهان بماند.

می ترسم ، می ترسم پاییز سپری شود و این آرزو به دست خیال سپرده شود . حال و هوای این روزهای مه گرفته مرا بیش از پیش دگرگون ساخته ، از واقعه ای شوم می هراسم ولی ای کاش می دانستم که چه اتفاقی در شرف وقوع است.

سرمای سمجی وجودم را فراگرفته، نمی دانم تا کی باید این بار را به دوش کشم آیا امکان دارد که این بار بیش از شکیباییم باشد .

شکیبایی، واژه ای که هر بار در آن درنگ می کنم رو سپید از آن به در می شوم ، هنگامی که درنگ می کنم تا چه سر حدی توانسته ام شکیبا باشم افسوس می خورم که این پیکر ناچیز چه بار گرانباری را به دوش می کشد . نباید اعتراض کرد، اگر معترض شوی به بارت می افزایند پس باید خاموش ماند و زنده ماند و زندگی کرد ، باید زنده ماند تا سر حد نیستی باید نفس کشید تا پایان تا لحظه موعود تا آرامش ابدی

آری آرامش، آرمشی بی پایان.... 

                                                                                                                         شکیبا


یاران همیشگی خواهشمندم  نظرات گرانبهای خود را مرتبط به پست کنونی بدهید .

                                     پیشاپیش از نظرات گهربار شما یاران نهایت سپاس را دارم .        

نوشته شده در شنبه 1387/09/02ساعت 20:52 توسط شکیبا| |

 

خورشید بی روح،آبی تیره فام،شهر برافروخته از بشریت.

نمی دانم آیا من متعلق به اینجا نیستم یا اینجا متعلق به من نیست .

درختان سر به فلک کشیده، بوی نم- بوی کاغذ نم- بوی ساری- بوی جسد خیس...

همه این شواهد حاکی از یک شهر ساحلی دارد.

خورشید از پس پرده آبهایش گام به خاموشی نمی نهد،ساکنینش بی روح همچو دیارش .

اینجا سقف دارد... اینجا بوی مرگ با تمام ذره به ذره وجود احساس می شود .

خورشید متعلق به این دیار نیست،هم اکنون دریافتم که خورشید از آن من است، از آن دیارم و از آن

مردمم .

پیش از آن دیارم را بس هولناک می پنداشتم ولی هم اکنون او را پاک تر و زلال تر از آب اشباح شده

این دیار دانستم.

حتی دیگر نمی توان آبهایش را زلال نامید،

آلوده است آلوده تر از هر آلایشی..............                   

                                                                                            شکیبا        

نوشته شده در یکشنبه 1387/07/21ساعت 22:54 توسط شکیبا| |

 

سوگند می خورم به این ماندن..!

سوگند می خورم به این باور..!

سوگند می خورم به این بودن..!

سوگند می خورم به این لحظه..!

سوگند می خورم به این آتش..!

سوگند می خورم به این آدم..!

سوگند می خورم به این تقدیر..!

سوگند می خورم به این رفتن..!

که تا آخرین لحظه بودن و ماندنم باور کنم وجودت را...!!!

                                                                                       شکیبا

نوشته شده در یکشنبه 1387/06/31ساعت 6:32 توسط شکیبا| |
 

 

در این دیار پا نهادیم                          تا نهایت ماندن

 

 ستایش کردی                                ستودمت..

 

 تاباندی                                           تابیدم..

 

 سوزاندی                                        سوختم..

 

 گریاندی                                          گریستم..

 

 کشتی                                           مردم..

 

 رفتی                                              ماندم.........................

                                                                            

                                               شکیبا

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24ساعت 19:7 توسط شکیبا| |

 

گمراهم در این شب بی پایان

حیرانم در این شب بی زوال

گریانم از این وآن                 

افسرده ام افسرده ام افسرده

نمی دانم بر چه بر که برکجا سر نهم

اما تو می دانی در چه مردابی پا نهاده ام

پس  چرا یاریم نمی دهی چرا مرا از این سوختن رها نمی سازی

رهایم کن از این مرداب از این کابوس شوم

نمی دانم چرا در این مرداب هیچ پیامدی رخ نمی دهد

نه می روم نه می مانم ، نه توان ماندن را دارم نه جرأت رفتن را

تو بگو چه کنم «بمانم» یا «بروم» !

وای چه کنم دگر توان ماندن ندارم می خواهم دگر بروم بروم

می سوزم از ماندن می سازم از رفتن

می دانم نمی توانم می دانم نمی گذاری

رهایم کن از این باور شوم از این ماندن تلخ

رهایم کن.........

                                                     شکیبا

نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/02ساعت 21:50 توسط شکیبا| |

انسانی خلاق به جهان پا می گذارد و

به زیبایی جهان می افزاید...

ترانه ای اینجا

نقاشی دیگری آنجا

او با وجود خود رقص جهان را موزون تر می سازد .

لذت را افزون،

عشق را ژرفتر و

مکاشفه را نیکوتر پیش می برد .

و آن گاه که این جهان را ترک می گوید

جهانی زیباتر از خود بجای نهاده است .

آفریننده باش .

اینکه اکنون چه می کنی مهم نیست .

از بسیاری از کارها گریزی نیست .

اما هر کاری را با آفرینندگی ، با دل و جان پیش ببر .

آن گاه ، کار تو خود نیایش خواهد بود .

نوشته شده در سه شنبه 1387/02/17ساعت 19:44 توسط شکیبا| |

تو بیگانه و نا آشنا نیستی.بلکه جزئی از جهان آفرینش هستی.اینجا خانه توست.تو بر حسب

شانس و تصادف به این جهان نیامده ای.تو اینجایی زیرابه تو احتیاج است.خواست خدا بوده

که تو اینجا باشی. بنابراین هرگز نباید احساس بیگانگی کنی.

احساس بیگانگی اساسی ترین مشکل گریبان گیر بشر امروز است.در سرتاسر دنیا انسان های

 هوشمند نگران.پریشان خاطر و دلواپس این اند که "چرا به دنیا آمده ایم؟"

علم.پیدایش بشر را تصادف می پندارد.از آنجا که ما تصادفی به وجود آمده ایم موجودات بی هدفی

هستیم که بود و نبودمان هیچ فرقی نمی کند و چون بودن یا نبودن ما فرقی نمی کند پس زندگی

 ما معنا و مفهومی ندارد!از این روست که سرتاسر دنیا را جوی از پوچی و بی هدفی فرا گرفته

خدا چیزی نیست جز معنا و هدف.زندگی با معنا و هدفدار است.این معنای کلی خداوند است.

خداوند یک شخص نیست.بلکه او هدف هستی است خداوند یک حضور است نه یک شخص

حاضر.تنها کاری که باید بکنی آن است که وجودت را خالی کنی نه این که به جست و جوی خدا

بپردازی.همین که خالی شوی چیزی از فراسو در تو رخنه می کند و فضای خالی تو را

 انباشته می سازد.از چیزی کاملا تازه سرشار می شوی.چیزی که هرگز نه طعم آن را چشیده ای

 و نه آن را می شناختی.چیزی که موهبت و برکت است.چنان شور آفرین است که از همان

 لحظه آگاه می شوی جزئی از انرژی عظیمی هستی که خداوندی نامیده می شود.

خداوندی انرژی دریایی بی کران است که ما همچون امواجی در آن شناوریم.

 

برگرفته از کتاب خود را به هستی واگذار"اشو"

نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/29ساعت 18:53 توسط شکیبا| |

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز

 بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود.اما بیمار دیگر

 مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعت ها

بایکدیگر صحبت می کردند.از همسر ُخانواده ُ خانه  ُسربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.

هر روز بعد از ظهر ُ بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیز هایی که بیرون

از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد . بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن

 حال و هوای دنیای بیرون ُروحی تازه می گرفت .مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن

 باز می شد می گفت . این پارک دریاچه زیبایی داشت .مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا

 می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند . درختان کهن منظره زیبایی

 به آنجا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.مرد دیگر که

نمی توانست آنها را ببیندچشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد

و احساس زندگی می کرد .

روزها و هفته ها سپری شد .

یک روز صبح ُ پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود جسم بی جان مرد کنار پنجره

 را دید که در خواب و با کمال آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از

مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.

مرد دیگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را برایش انجام داد

 و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد .

آن مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به

 دنیای بیرون از پنجره بیاندازد . حالا دیگر او می توانست زیبایی های بیرون را با

چشمان خودش ببیند.هنگامی که از پنجره به بیرون نگاه کرد در کمال تعجب با یک دیوار بلند

آجری مواجه شد !!!

مرد پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر

 دل انگیزی را برای او توصیف کند؟

پرستار پاسخ داد: «شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد.چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی

 نمی توانست این دیوار را ببیند.»

 

و اکنون آیا کسی هست که باری دیگر مرا به زندگی باز گرداند حتی با چشم دل؟؟!!

نوشته شده در شنبه 1386/12/18ساعت 13:57 توسط شکیبا| |