تبليغاتX
آفرینشی دوباره

آفرینشی دوباره

انسانی خلاق به جهان پا می گذارد و

به زیبایی جهان می افزاید...

ترانه ای اینجا

نقاشی دیگری آنجا

او با وجود خود رقص جهان را موزون تر می سازد .

لذت را افزون،

عشق را ژرفتر و

مکاشفه را نیکوتر پیش می برد .

و آن گاه که این جهان را ترک می گوید

جهانی زیباتر از خود بجای نهاده است .

آفریننده باش .

اینکه اکنون چه می کنی مهم نیست .

از بسیاری از کارها گریزی نیست .

اما هر کاری را با آفرینندگی ، با دل و جان پیش ببر .

آن گاه ، کار تو خود نیایش خواهد بود .

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/17 19:44 توسط محدثه و شکیبا |


تو بیگانه و نا آشنا نیستی.بلکه جزئی از جهان آفرینش هستی.اینجا خانه توست.تو بر حسب

شانس و تصادف به این جهان نیامده ای.تو اینجایی زیرابه تو احتیاج است.خواست خدا بوده

که تو اینجا باشی. بنابراین هرگز نباید احساس بیگانگی کنی.

احساس بیگانگی اساسی ترین مشکل گریبان گیر بشر امروز است.در سرتاسر دنیا انسان های

 هوشمند نگران.پریشان خاطر و دلواپس این اند که "چرا به دنیا آمده ایم؟"

علم.پیدایش بشر را تصادف می پندارد.از آنجا که ما تصادفی به وجود آمده ایم موجودات بی هدفی

هستیم که بود و نبودمان هیچ فرقی نمی کند و چون بودن یا نبودن ما فرقی نمی کند پس زندگی

 ما معنا و مفهومی ندارد!از این روست که سرتاسر دنیا را جوی از پوچی و بی هدفی فرا گرفته

خدا چیزی نیست جز معنا و هدف.زندگی با معنا و هدفدار است.این معنای کلی خداوند است.

خداوند یک شخص نیست.بلکه او هدف هستی است خداوند یک حضور است نه یک شخص

حاضر.تنها کاری که باید بکنی آن است که وجودت را خالی کنی نه این که به جست و جوی خدا

بپردازی.همین که خالی شوی چیزی از فراسو در تو رخنه می کند و فضای خالی تو را

 انباشته می سازد.از چیزی کاملا تازه سرشار می شوی.چیزی که هرگز نه طعم آن را چشیده ای

 و نه آن را می شناختی.چیزی که موهبت و برکت است.چنان شور آفرین است که از همان

 لحظه آگاه می شوی جزئی از انرژی عظیمی هستی که خداوندی نامیده می شود.

خداوندی انرژی دریایی بی کران است که ما همچون امواجی در آن شناوریم.

 

برگرفته از کتاب خود را به هستی واگذار"اشو"

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/29 18:53 توسط محدثه و شکیبا |


در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز

 بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود.اما بیمار دیگر

 مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعت ها

بایکدیگر صحبت می کردند.از همسر ُخانواده ُ خانه  ُسربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.

هر روز بعد از ظهر ُ بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیز هایی که بیرون

از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد . بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن

 حال و هوای دنیای بیرون ُروحی تازه می گرفت .مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن

 باز می شد می گفت . این پارک دریاچه زیبایی داشت .مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا

 می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند . درختان کهن منظره زیبایی

 به آنجا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.مرد دیگر که

نمی توانست آنها را ببیندچشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد

و احساس زندگی می کرد .

روزها و هفته ها سپری شد .

یک روز صبح ُ پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود جسم بی جان مرد کنار پنجره

 را دید که در خواب و با کمال آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از

مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.

مرد دیگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را برایش انجام داد

 و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد .

آن مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به

 دنیای بیرون از پنجره بیاندازد . حالا دیگر او می توانست زیبایی های بیرون را با

چشمان خودش ببیند.هنگامی که از پنجره به بیرون نگاه کرد در کمال تعجب با یک دیوار بلند

آجری مواجه شد !!!

مرد پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر

 دل انگیزی را برای او توصیف کند؟

پرستار پاسخ داد: «شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد.چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی

 نمی توانست این دیوار را ببیند.»

 

و اکنون آیا کسی هست که باری دیگر مرا به زندگی باز گرداند حتی با چشم دل؟؟!!

+ نوشته شده در شنبه 1386/12/18 13:57 توسط محدثه و شکیبا |


 

تا حالا به خودت فکر کردی ؟ آره به خودت ، به زندگیت ، به جهانی که توش زندگی می کنی ، به خدایی که با اجبار و اکراه یا با رضایت و خلوص می پرستیش .

دارم با تو حرف می زنم آره با تو، تویی که داری این نوشته ها رو می خونی .

یه لحظه چشماتو رو هم بذار و ذهنتو خالی کن از هر چیز مزاحم و متمرکز شو به این پرسش ها و یک پاسخ قانع کننده که حداقل دست کم برای خودت قانع کننده باشه رو طرح کن . اگه پیروز شدی و تونستی پاسخ قانع کننده به این پرسش ها بدی باید به خودت ببالی وافتخار کنی که زنده هستی و زندگی می کنی. ولی تویی که به هیچ کدوم از این پرسش ها نتونستی حتی یه پاسخ قانع کننده که تنها برای خودت قانع کننده باشه پیدا کنی ، باید بگم وای به حالت ، بدا به حالت که اینچنین با خودت کردی ، عمرتو که چه عرض کنم تمام لحظه به لحظه های زندگیتو از دست دادی .

حتماً تویی که نتونستی به این پرسش ها پاسخ بدی با خودت می گی اصلاً چه اهمیتی داره که  بدونم کیم، چیم، کجام، براکیم . آره ، برای تویی که اینقدر سطحی نگری آره که اهمیتی نداره . ولی وایسا ببینم ازت یه پرسشی می کنم که با خودت بگی"ای دل غافل این یارو همچین بی ربطم نمی گه ها" بگو ببینم، تو اینجا داری چی کار می کنی ؟ اصلاً برای چی این پیکر بی روح رو حرکت می دی به چه هدفی به چه امیدی ؟

خوب شاید بگی : من اومدم که کسب علم و دانش کنم و سرانجام توی یه دانشگاه معتبر دولتی مدرک کارشناسی بگیرم بعد کارشناسی ارشد بعد دکترا و......الی آخر و برای خودم و خانوادم و کشورم باعث سرافرازی بشم .

خوب خانم یا آقای پرفسور حالا فکر می کنیم مدرک پرفسوراتون رو هم گرفتین و مورد افتخار خودتون و خانواده تو ن و کشورتون هم شدین، خوب حالا که چی ، بعدش چی میشه . اصلاً برای چی طالب کسب علم و دانش هستی ، برای چی می خوای موجب افتخار و سر افرازی همه بشی، آخرش چی می شه . بذار آخرشو پیش بینی کنم، خانم یا آقای پرفسورتوی سنین میانسالی دچار بیماری آلزایمر می شن و کم کم حافظه جادویشون رو از دست می دن و تبدیل می شن به یه احمق تمام عیار، دیگه خبری از اون پروفسور برجسته نیست ، دیگه تبدیل شده به یه موجود بی مصرف لایعقل که تنها برای مردن زنده هست .خوب آدمیزاد و هزار درد و بیماری ، دیدی چطور والاترین چیزها به سادگی از دست می رن. پس تویی که این قدر به خودت می بالی، خوب آینده ای که در پیش و روی توست رو ببین و عبرت بگیر که نگی نگفتی.

شایدم بعضیا بگن : وای درس و مدرسه رو کجا دلم جا بدم ، بسه دیگه هر چی درس تو مدرسه خوندم، برا هفت پشتم بسه ، تصمیم گرفتم بعد از دیپلم ازدواج کنم و تشکیل یه کانون گرم خانوادگی بدم که همه حسرت زندگیمو بخورن و یه پسر کاکول زری و یه دختر قند عسل به دنیا بیارم و همه مون به خوشی و خرمی در کنارهم زندگی کنیم و پسر و دخترامون ازدواج کنن و نوه های شیرین عسل برامون بیارن و آخرعمری سرمون به نوه نتیجه گرم بشه .

خوب شما خانم خانه دار که اینقدر احساسات لطیف و رمانتیک دارین ، بعدش چی میشه ، هدف شما از زندگی به راه اندازی ماشین جوجه کشیه و بس ؟ یعنی ارزش تو تنها به اندازه چهارپایان زاییدن و تمایل به غرایزات هست ، باید بهت بگم وای به حالت، بدا به حالت که این شیوه زندگی تو هست . بهتره همین الان قبضه روح بشی تا عالم و آدم از دست یک موجودی مثل تو که اینقدر کوته نظر و سطحی نگر باشه خلاص بشه .

شایدم بعضیای دیگه بگن : ببین عزیزجون من نه علم می خوام و نه دانش و نه زن و بچه و ماشین جوجه کشی . من می خوام مایه تیله جمع کنم ، که به هیچ خلق الناسی محتاج نباشم . می بینی با اینکه چند کلاس بیشتر نخوندم از اون دوتا دیگه راه درست زندگی کردن رو بهتر پیدا کردم . برو بابا علم دانش کیلویی چنده ، تعهد اخلاقی به زن وبچه می خوام چی کار . می خوام آزاد باشم و بدون هیچ مهر و امضایی نیازامو رفع کنم و زندگیمو به بهترین وجه من الوجوه بسازم ، آره عزیزجون .

خوب آفرین به شما که به قول خودت از اون دوتای دیگه راه درست زندگی کردن رو بهتر پیداکرده، آخه حیا هم خوب چیزیه چطوری روت می شه این حرفا رو بزنی . گیرم ازدواج نکردی و با بی بند وباری نیازاتو رفع کردی خوب آخرش چی هزار بار ، ده هزاربار ، یه میلیون بار، خوب چی گیرت میاد مگه اینکه از آدم بودن خودت و بقیه بیزار بشی . اصلاً گیرم یکی از تجار برجسته جهان هم شدی خوب که چی ، وقتی مردی اون همه مال رو به کجا می بری زیر خاک!

اگه این شیوه زندگی ایده آل توست باید بگم وای به حالت ، بدا به حال زارت.

خوب سه شیوه زندگی از سه ذهنیت متفاوت را مشاهده کردید، یکی می خواست یکی یکی پله های ترقی علم و دانش رو سپری کنه، دیگری می خواست زارو زندگی پیدا کنه و به قول خودش کانون گرم خانوادگی تشکیل بده، اون یکی هم می خواست مال اندوزی کنه و بی قید و بند به هر چیزی باشه .

خوب شما دوست عزیز جزو کدوم یک از این سه گروه هستید ؟ اگه نتونستید به پرسش های آغازین پاسخ بدین بی شک با همین زندگی های مادی و دنیوی روبروهستید ، که در اصل خودتونو و زندگیتونو به باد فنا خواهید سپرد .

فکر کن و پاسخ قانع کننده که حداقل دست کم تنها خودتو قانع کنه بیار . هنوزهم دیر نشده "جلوی ضرر رو هر وقت بگیری منفعته"

پس بشتاب که از کاروان خوشبختی جا نمونی هموطن .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21 0:4 توسط محدثه و شکیبا |


اي كاش مي دانستم از چه اغاز كنم به كدامين درد بنالم به كدامين سوز بسوزم به كدامين.....

 

آري اي كاش تنها مرا ياري مي دادي تا برايت بنوازم از حديث عشق از حديث مهر، آري بنوازم.

 

اي كاش...

 

خيلي مسخره شد هنوز دو سه خط نگذشته نواي اي كاش اي كاش را مي زنم.

 

به كدامين سو روم تا نور تو را بيابم ، به كدامين سو روانه شوم تا از شور مستي

 

ندانم به كجا روم ،آري ندانم.

 

مراغرق در نور خود كن تا بنده تو باشم. مي خواهم عاشق باشم نه عاشق زمينيان،

 

عاشق تو..عاشق تو...تويي كه مرا رهنمون ساختي تا از تو پيروي كنم.

 

مرا از ظلمت رهايي ده ،

 

مرا از تب ماديات رها كن.

 

مرا به خود رسان تا رستگار شوم ..

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/17 12:25 توسط محدثه و شکیبا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

....هر رفتنی رسیدن نیست

اما برای رسیدن

!!...راهی جز رفتن نیست


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اردیبهشت 1387

فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386



پیوندها

جاده زندگی
چند قدم نزدیکتر به خدا
یه رنگ ساده
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin